-از چنگت درنمیآريم٬ نه! اين کار عين عدالت است. نوگتف شانه بالا انداخت و چشمهای آزمندش را به ليولا دوخت. وقتی سکوت به ستوه میآورد انسان طالب طوفان میشود و وقتی از سنگين و رنگين نشستن خسته میشود دلش میخواهد جنجال بهپا کند. هنگامی هم که ليولا از عشق شرمآلود نوگتف به جان آمد خشم سراسر وجودش را فراگرفت. عشق آلوده به حجب٬ به قول معروف مثل افسانهای است برای بلبل. جوان نقاش به رغم تکدر ليولا در ماه ژوئن هم همانقدر کمرو و خجالتی بود که در ماه مه. توی اتاقهای مجلل خانة آسلووسکی جهيزيه میدوختند؛ گرچه رابطة ليولا و نقاش هنوز شکل مشخصی به خود نگرفته بود با وجود اين«پاپا» شب و روز در فکر آن بود که برای راه انداختن بساط عروسی آن دو پولی قرض کند. ليولا نقاش را مجبور میکرد روزهای متوالی در کنارش بنشيند و ماهی صيد کند؛ اما از اين کار هم نتيجهای عايدش نمیشد. نوگتف چوب ماهیگيری را در دست میگرفت٬ کنار ليولا میايستاد٬ فقط سکوت میکرد٬ هر از گاه کلمهای تپقوار میپراند و با نگاهش ليولا را میبلعيد. دريغ از يک کلمة شيرين! دريغ از يک اعتراف به عشق! يک روز« پاپا» رو کرد به او و گفت: xad مرا...مرا پاپا صدا کن... ببخش که... « تو » خطابت میکنم... میدانی٬ دوستت دارم... بله٬ خوشم میآيد پاپا خطابم کنی... از آن روز نوگتف نقاش پدر ليولا را از سر حماقت پاپا خطاب میکرد اما از اين کار هم نتيجهای حاصل نشد. او کماکان در جايی نبود که آنجا نزد خدايان به خاطر آن که فقط يک زبان به انسان دادهاند٬ نه ده زبان شکايت میبرند. ايوان و دوستش به زودی به تاکتيک نوگتف پی بردند و گفتند: xad شيطان هم نمیتواند از کارت سر دربياورد! خودت کاه را نمیلمبانی٬ به ديگران هم نمیدهيش! حقا که حيوانی! آخر کلهپوک وقتی آن لقمه خودش از گلويت پايين میرود چرا نمیلمبانی؟ اگر اين کار را نکنی ما دست رويش میگذاريم! حاليت شد؟ اما در دنيا همه چيز پايانی دارد. البته داستان ما هم بیپايان نخواهد ماند. سرانجام ابهام رابطة ليولا با نقاش نيز به آخر رسيد؛ و اين اتفاق در اواسط ماه ژوئن رخ داد. شب آرامی بود. بوی خوش در هوای ملک پخش بود٬ بلبلها ديوانهوار چهچه میزدند٬ درختها با هم نجوا میکردند و به قول زبان دراز داستانسرايان روسی٬ رفاه و رضا بر فضا خيمه زده بود... البته قرص ماه هم حضور داشت؛ برای تکميل شعر بهشتی فقط وجود آقای فت1 کم بود تا آنجا٬ پشت بوتهها بايستد و اشعار مسحور کنندهاش را بلندبلند بخواند.
ليولا روی نيمکت نشسته بود٬ شال را دور تن خود میپيچيد٬ از لای درختها با چشمهايی انديشناک به رودخانه نگاه میکرد٬ خويشتن را در خيال٬ با شکوه و متکبر و پرنخوت میانگاشت و با خود میانديشيد:« مگر ممکن است من اين همه صعبالوصول باشم؟» در آن لحظه «پاپا» به او نزديک شد٬ رشتة افکارش را قطع کرد و پرسيد: xad خوب٬ بالاخره چه شد؟ همان آش است و همان کاسه؟ xad همان است که بود. xad هوم... مرده شويش ببرد... اين ماجرا کی میخواهد تمام شود؟ تو بايد بفهمی٬ مادرجان٬ که سيرکردن شکم اين بيکارهها برايم خيلی آب میخورد! ماهی پانصد روبل! شوخی نيست! فقط سگشان هر روز به اندازة سی کوپک جگر میلمباند! اگر قرار است بگيردت بايد هرچه زودتر اين کار را بکند وگرنه بگذار گورش را با برادر و سگش از اينجا گم کند! آخر٬ چه میگويد؟ حرف حسابش چيست؟ اصلاَ با تو حرف زده است يا نه؟ اظهار عشق کرده است٬ يا نه؟ xad نه پاپا٬ او خيلی کمروست! xad کمرو... ما اين کمروها را خوب میشناسيم! نگاهش را میدزدد. صبر کن الآن صدايش میزنم بيايد اينجا. کار را بايد يکسره کرد٬ مادر! رودربايستی را بايد کنار گذاشت... وقت آن است که... تو ديگر... جوان نيستی مادر... لابد تمام فوت و فن کار را بلدی! «پاپا» از آنجا ناپديد شد. حدود ده دقيقه بعد نوگتف با قدمهايی که دلالت بر کمرويیاش میکرد از لای بوتههای ياس نمايان شد و گفت: xad احضارم کرده بوديد؟ xad بله٬ بياييد جلو! کافی است از دستم دربرويد! بنشينيد! نقاش يواشکی به ليولا نزديک شد و يواشکی به لبة نيمکت نشست. ليولا با خود فکر کرد:« در تاريکی غروب راستی که خيلی جذاب و خوش قيافه است.» و خطاب به او گفت: xad يک چيزی برايم تعريف کنيد! فيودور پانته لیيچ از چيست که اينقدر تودار هستيد؟ چرا همهاش خاموشيد؟ چرا هيچوقت روحتان را پيش من نمیگشاييد؟ اين همهعدم اعتمادتان زادة چيست؟ راستش را بخواهيد به من برمیخورد... طوری رفتار میکنيد که انگار ما با هم دوست نيستيم... بالاخره شروع کنيد٬ حرف بزنيد! نقاش تک سرفهای کرد٬ به تندی آهی کشيد و گفت: xad خيلی حرفهاست که بايد به شما بزنم٬ خيلی! xad پس چرا نمیزنيد؟ xad میترسم برنجيد. يلنا تيموفیيونا. نمیرنجيد؟ ليولا به آرامی خنديد و با خود فکر کرد:« لحظة دلخواه فرا رسيده است! چه میلرزد! حالا ديگر دم به تله دادی٬ جانم!» زانوان خود ليولا هم به لرزه درآمد؛ دستخوش ارتعاش مطلوب همة رماننويسها شده بود. با خودش فکر کرد:« تا چند دقيقة ديگر در آغوشگرفتنها و بدهبستان بوسهها و قسمخوردنها و غيره و غيره شروع میشود... آه!» و به قصد آنکه آتش عشق نقاش را تيزتر کند آرنج برهنه و گرم خود را با تن او مماس کرد و پرسيد: xad خوب؟ پس چرا حرف نمیزنيد؟ من آنقدرها هم که تصور میکنيد زودرنج و نازک نارنجی نيستم...( لحظهای سکوت) آخر حرف بزنيد! ...( سکوت.) بجنبيد٬ زودتر!! xad يلنا تيموفیيونا٬ ببينيد من... من از زندگی هيچ چيزی را بيشتر از نقاشی يا بهتر بگويم بيشتر از هنر دوست نمیدارم. دوستان اينطور تشخيص دادهاند که من قريحه دارم و نقاش بدی از آب درنخواهم آمد... . Sans doute2 !َحتماxad xad بله... همينطور است... من عاشق هنر هستم... پس... عاشق سبکم٬ يلنا تيموفیيونا! هنر... میدانيد٬ هنر... شب شگفتانگيز! ... ليولا که مارآسا دور خودش میپيچيد و توی شالش کز میکرد چشمهايش را کمی بست.( حقا که زنها در جزييات امور مربوط به عشق و عاشقی استادند!)
نوگتف که انگشتهای دستش را تقتق به صدا درمیآورد ادامه داد: xad میدانيد٬ مدتهاست که دلم میخواست با شما حرف بزنم ولی... همهاش میترسيدم٬ خيال میکردم ممکن است از من دلگير شويد... ولی اگر درکم کنيد محالاست... عصبانی شويد... آخر شما هم عاشق هنريد!
برچسب:
نویسنده: فاطمه رستمی