خرید بک لینک

دیدار بابا نوئل

این گزارش با هدف ارائه اطلاعات کامل درباره «دیدار بابا نوئل» تهیه شده و آخرین تحولات این موضوع را مرور می‌کند.

شب کریسمس بود. خانه خیلی ساکت بود. هیچ موجودی، جنب نمی‌خورد. حتی موش‌‌‌ها هم بی‌حرکت بودند. جوراب‌‌‌ها را با دقت کنار بخاری آویزان کرده بودند. بچه‌‌ها چشم انتظار بودند تا با آمدن بابانوئل داخل جوراب‌‌ها پر از هدیه شود.
بچه‌‌ها در رختخوابشان بودند. رختخوابشان در اتاقِ نزدیک ما بود. من و ماما هم در رختخوابمان بودیم. مادر روسری‌اش را سر کرده بود. من هم کلاهم سرم بود. صدای حرکتشان را می‌شنیدم. ما هم تکان نمی‌خوردیم چون می‌خواستیم فکر کنند خواب هستیم.
بچه‌‌ها گفتند: پدر 
پاسخی نیامد. فهمیدند که من توی اتاق هستم و مشکلی وجود ندارد.
به روی تختشان کوبیدند و گفتند: پدر.
پرسیدم: چی می‌خواهید؟
گفتند: ما خواب شیرینی دیدیم.
ماما گفت: بگیرید، بخوابید.
گفتند: خوابمان نمی‌آید. 
صدایشان قطع شد، اما صدای حرکتشان را می‌شنیدم. صدایشان درآمد.
پرسیدند: شما خوابتان می‌آید؟
گفتم: نه.
- شما باید بخوابید.
- می‌دانم. باید بخوابیم.
- می‌شود ما کمی شیرینی بخوریم؟
مادر گفت: نمی‌شود.
- ما فقط پرسیدیم.
مدتی سکوت شد. دیگر صدای حرکتشان را نمی‌شنیدم.
پرسیدند: بابانوئل خواب است؟
ماما گفت: نه. ساکت باشید.
پرسیدم: برای چی باید امشب خواب باشد؟
گفتند: باید بخوابد دیگر.
گفتم: نخوابیده.
دوباره خانه ساکت شد. در جایشان که تکان می‌خوردند صدایشان را می‌شنیدم.
از بیرون و محوطه زمینِ چمن صدای تلق تولوق آمد. از رختخوابم بیرون آمدم و به طرف پنجره رفتم. کرکره را بالا کشیدم و پنجره را باز کردم. مهتاب روی برف تابیده و مثل روشنایی وسط روز همه چیز را روشن کرده بود. سورتمه کوچکی به همراه هشت گوزن ریزه‌میزه در میان برف بود. مرد کوتوله‌ای آن را می‌راند. مرد سرحال و چابک بود.
به طرفشان صوت زد و با صدای بلند آن‌ها را با اسم صدا زد. اسم‌‌هایشان دشر، دنسر، پرنسر، ویکسن،امت، کوپید، داندر و بلیزن بود.
به آن‌ها گفت که به بالای ایوان و بعد دیوار بپرند. آن‌ها هم پریدند. روی سورتمه پر از اسباب بازی بود.
ماما پرسید: چی آنجاست؟
گفتم:" یکنفر آدم کوچک.
سرم را از پنجره بیرون بردم و گوش ایستادم. صدای گوزن‌‌‌ها را از روی پشت بام شنیدم. بالا و پایین پریدن و سم کوبیدن‌هایشان را می‌شنیدم. ماما گفت: پنجره را ببند. 
ساکت ایستادم و گوش خواباندم.
-چی می‌شنوی؟ 
گفتم: صدای گوزن.
پنجره را بستم و توی اتاق قدم زدم. هوا سرد بود. مادر کنار تخت نشست و به من نگاه کرد.
پرسید: چطوری روی پشت بام رفتند؟
- پرواز کردند.
- برو بخواب. سرما می‌خوری.
ماما به رختخواب رفت. من نرفتم اما دور اتاق قدم می‌زدم.
ماما پرسید: منظورت از پرواز کردند چیه؟
- فقط با پرواز می‌شود و بس.
ماما به طرف دیوار برگشت و چیزی نگفت.
به اتاقی که بخاری بود، رفتم. مرد کوتوله از دودکش پایین آمد و وارد اتاق شد. پالتوی پوست به تن داشت. لباس‌هایش دودی شده بود. بقچه‌ای روی کولش انداخته بود که شبیه بقچه‌‌های دوره‌گرد‌ها می‌مانست. داخلش پر از اسباب بازی بود. لپ‌‌ها و دماغش گل انداخته و روی لپش چال افتاده بود. چشمانش برق می‌زد. دهانش کوچک، و ریش‌اش سفید سفیدبود.
پیپ زمختی بین دندانش بود و حلقه دود دور سرش موج می‌زد. به خنده افتاد و شکمش مثل ژله لرزید. خنده‌ام گرفت. چشمک زد و بعد رویش را برگرداند و چیزی نگفت.
رو کرد به طرف بخاری و جوراب‌‌‌ها را از هدیه پرکرد. دور شد. انگشتش را به کنار دماغش برد و سرش را تکان داد. بعد از دودکش بالا رفت. من هم به داخل دودکش رفتم و به بالا نگاه کردم. او را دیدم که سوار سورتمه شد. برای گوزن‌‌ها صوت زد و پروازکرد. گوزن‌‌‌‌‌ها راحت و آرام پروازکردند. مرد داد زد: کریسمس مبارک. شب خوبی داشته باشید. به رختخواب برگشتم.
ماما پرسید: کی بود؟ لبخند زد: بابا نوئل بود؟
گفتم: آره.
آهی کشید و به رختخواب رفت.
گفتم: بابا نوئل را دیدم.
- خودم فهمیدم.
- قشنگ دیدمش.
به طرف دیوار برگشت: متوجه شدم دیدیش.
بچه‌‌ها گفتند: پدر.
ماما گفت: تو هم می‌توانی با گوزن‌‌های پرنده بپری.
گفتم: برو بخواب.
بچه‌‌ها پرسیدند: وقتی بابا نوئل بیاید، می‌توانیم ببینیمش؟
گفتم: باید بخوابید. وقتی می‌آید، باید خواب باشید. نمی‌توانید او را ببینید مگر این که بیهوش باشید. ماما گفت: پدرتان راست می‌گوید.
روانداز را تا بالای دهانم کشیدم. زیرش گرم بود. وقتی می‌خوابیدم به این فکر می‌کردم که حق با ماما است.
 

برچسب: نویسنده: فاطمه رستمی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 1:16

صفحه بندی